س ۴ فروردین ۱۳۸۸
جابجایی
این وبلاگ به دلیل نبود جنبه در دولت کریمه مدتهاست که در خیلی از ISPها فیلتر شده. به همین دلیل، اون رو به آدرس http://blog.hamidcity.com منتقل کردم. از این به بعد به آدرس جدید سر بزنید.
|
پ ۱۶ آبان ۱۳۸۷
دانشكده ي كامپيوتر دانشگاه اميركبير و كشور ايران
بالاخره دوشنبه ي اين هفته و با زحماتي كه آزاده توي اين چند وقت اخير (خصوصاً دو هفته ي اخير) متحمل شد، از دوره ي كارشناسي فارغ التحصيل شدم. فارغ التحصيل از جايي كه ۵ سال از بهترين روزهاي عمرم رو توي اون گذروندم: «دانشكده ي مهندسي كامپيوتر و فناوري اطلاعات دانشگاه صنعتي اميركبير». جايي كه شديداً بهش علاقمند بودم، اما اين اواخر آنقدر توش اذيت شدم و اذيت شدن ديگران رو ديدم كه به شدت ازش متنفر شدم!
داشتم فكر ميكردم كه دانشكده ي كامپيوتر اميركبير، چقدر شبيه كشورمونه!
با اونهمه استعدادي كه توي دانشكده بود، هيچوقت نتونست مثل جاهاي ديگه كه امكانات كمتر (اما استعدادهاي مشابهي) دارند (مثل همين دانشكده ي كامپيوتر شريف كه امكاناتش خيلي ضعيف تر از اميركبير هست) جلوه كنه و اسم و رسمي مشابه اونها براي خودش دست و پا كنه! درست مثل كشور ايران و كشور تركيه يا مالزي يا خيلي كشورهاي ديگه!
اكثريت كساني كه در دانشكده ي كامپيوتر اميركبير قدرت رو در دست دارند (استادان)، كمترين لياقتي براي داشتن اين قدرت ندارند! ضمن اينكه شديداً به دانشجويان ظلم ميكنند و در نهايت هم كلّي سر دانشجويان منّت ميگذارند! درست مثل كشور ايران و دولت نهمي ها!
در بين كساني كه در دانشكده كامپيوتر اميركبير قدرت رو در دست دارند، هستند كساني كه خيرخواه هستند و آدمهاي خوبي هستند و به دانشجوها كمك ميكنند، اما معمولاً اونقدر قدرتشون محدود شده كه كار زيادي نميتونند بكنند! مثل كشور ايران و برخي از دوم خردادي ها!
يكي از كساني كه سالهاي سال هست كه در دانشكده كامپيوتر اميركبير در قدرت قرار داره، يكي از پست هاي حساس و مهم دانشكده رو در اختيار داره (معاونت مالي - اداري) و به محض اينكه حسن نيتتون رو بهش ثابت كنيد، تا جايي كه در توان داره بهتون كمك ميكنه! قدرتش هم اونقدر زياد هست كه در خيلي موارد بتونه جدا از بقيه ي دانشكده، كار شما رو راه بندازه! درست مثل كشور ايران و شخصي مانند هاشمي رفسنجاني! البته به نظرم تفاوت هاشمي و مهندس عبدي در اين بود كه (حداقل ما) بدي از مهندس عبدي نديديم و هميشه كسي بود كه روي كمكش حساب ميكرديم!
اكثريت دانشجويان دانشكده كامپيوتر اميركبير، افرادي بي خيال و بي بخار بودند كه حتي حاضر نبودند براي ساده ترين حقوق خودشون بجنگند و روز به روز هم پَسرَفت ميكردند! درست مثل كشور ايران و مردمش!
افرادي هم در دانشكده كامپيوتر اميركبير بودند كه اگر نبودند، ۵ سال تحمل اونجا براي خيلي ها سخت ميشد! بهترين دوستان ما از بين اين افراد بودند و شديداً هم دوستشون داشتيم و تنها دليل تحمل دانشكده، اونها بودند (حداقل براي من!). درست مثل كشور ايران و خانواده و نزديكان و دوستانمون!
روزي كه فهميدم ديگه لازم نيست زندگيم رو در دانشكده ي كامپيوتر اميركبير ادامه بدم و براي تحصيل در دوره ي كارشناسي ارشد ميتونم برم به جايي كه حداقل اكثر استادهاش شخصيت دارند و براي دانشجو ارزش قائل هستند، خيلي خوشحال بودم و يكي از بهترين روزهاي زندگيم بود! درست مثل آينده اي نزديك كه روز خروج ما از ايران فرا ميرسه و ميريم يه جايي كه لازم نيست اينهمه فشار بي دليل رو در كنار فشارهاي درسي و كاري (كه همه جاي دنيا هست) تحمل كنيم!
|
چ ۳ مهر ۱۳۸۷
آدم بدها، آدم خوبها
سال ۱۳۵۷ تا اواخر دهه ي ۱۳۶۰:
آدم بدها:
گروه اول: سبيل دارد؛ بقيه ي صورتش هميشه سه تيغه است؛ شلوار جين مي پوشد؛ كفش اسپورت به پا مي كند؛ به همه ي دوستانش خيانت مي كند؛ كمي تا قسمتي اسلحه به دست دارد و آدم خوبهاي محل را ترور ميكند
گروه دوم: سبيل دارد؛ بقيه ي صورتش هميشه سه تيغه است؛ كت و شلوار مي پوشد؛ كراوات مي زند؛ در خانه اي بزرگ و مجلل زندگي ميكند يا در چنين خانه هايي رفت و آمد دارد؛ صداي كلفت و هيكل درشتي دارد؛ شديداً آدم فروش است؛ حاضر است براي رسيدن به خواسته اش همه ي دوستانش را بكشد؛ چهره اش از دور داد ميزند كه ساواكي است!
آدم خوبها:
ريش دارد؛ تسبيح به دست دارد و هميشه در حال ذكر گفتن است؛ لباسش شديداً ساده است؛ شلوار پارچه اي و پيراهن سفيد روي شلوار دارد؛ به همه كمك ميكند؛ همه ي محل حاجي يا سيّد صدايش مي كنند؛ در هر شرايطي حاضر نيست دوستانش را بفروشد؛ همه ي محل دوستش دارند
اواخر دهه ي ۱۳۶۰ تا حدود سال ۱۳۷۸:
آدم بدها:
گروه اول: همچنان سبيل دارد؛ بقيه ي صورتش باز هم سه تيغه است؛ كت و شلوار مي پوشد و كراوات مي زند؛ دائم در حال توطئه عليه آدم خوبهاي محل است؛ به زير دستانش توهين ميكند؛ خانه ي بزرگي دارد يا در خانه هاي بزرگ رفت و آمد ميكند؛ كلاً خيلي پولدار است و تمام تلاشش را ميكند كه از آب گل آلود زمان جنگ، ماهي بگيرد؛ از رفتن به جبهه فراري است
گروه دوم: سبيل دارد؛ خيلي چاق است؛ خيلي هرزه است؛ خيلي بي تربيت است؛ با نيروهاي زير دستش خيلي خشن برخورد ميكند؛ عقده سر تا پاي وجودش را فراگرفته است؛ در هنگام عمليات عليه نيروهاي ايراني و در تعقيب و گريزهاي تماشايي (به سبك تعقيب و گريزهاي فيلمهاي جمشيد هاشم پور)، هيچوقت به گرد پاي نيروهاي ايراني هم نميرسد و هميشه در دويدن كم مي آورد
آدم خوبها:
گروه اول: باز هم ريش دارد؛ باز هم همه حاجي يا سيد صدايش مي كنند؛ به برادران و خواهران ديني و ملي اش خيلي كمك مي كند؛ هميشه جانش كف دستش است و آماده ي اعزام به جبهه است؛ در هنگام صحبت با ديگران، گردنش تا حد ممكن كج مي شود و سرش آنقدر پايين است كه فرق سرش روبروي مخاطبش است!
گروه دوم: همه ي خصوصيات گروه اول را دارد، به علاوه ي اينكه به جبهه مي رود و يك نفره يك قرارگاه دشمن را ميگيرد؛ فرمانده ي ناشناس گروهان است كه لباسهاي رزمندگان را در خفا ميشويَد؛ از لحاظ ايده هاي جنگي و كارهاي خارق العاده و غيرقابل پيش بيني موفقيت آميز نمونه است!
نكته: نمي دانم چرا با وجود اينهمه پَپه بودن نيروهاي عراقي و فوق العاده بودن نيروهاي ايراني، جنگ ۸ سال طول كشيد و از پيروزيهايي كه در آخر جنگ، آنهمه از آن صحبت ميشد، در صحبتهاي اخير محسن رضايي هم خبري نبود! حيف از آنهمه جوان پاك كه در سالهاي آخر جنگ، دسته دسته پر پر شدند …
اواخر دهه ي ۱۳۷۰ تاكنون:
آدم بدها:
باز هم سبيل دارد؛ باز هم كراوات مي زند؛ باز هم خيلي خيلي پولدار است؛ با «مردم» دشمني دارد و عليه «مردم» توطئه ميكند؛ بين آدم خوبها اختلاف مي اندازد و چشم ديدن موفقيت هاي آنها را ندارد؛ نماز نمي خواند؛ ماهواره نگاه مي كند (البته برنامه ي «زن امروز» صداي آمريكا را نگاه ميكند)؛ يا اهل مصرف مواد مخدر است يا موادفروش است، به هر حال يك ربطي به مواد مخدر دارد!
آدم خوبها:
ريش دارد؛ خيلي مهربان است؛ با خانواده اش خيلي خوب برخورد مي كند؛ بسيار عادل و با انصاف و شديداً از خود گذشته است؛ نمازش را هميشه سروقت مي خواند؛ روحاني مسجد محل خيلي از او تعريف ميكند؛ در نهايت همه به او ايمان مي آورند و همه ي آدم بدهاي فيلم را تحت تأثير قرار مي دهد
نكته: اين را هم نميدانم كه با اينهمه آدم خوب كه همه تحت تأثيرش قرار مي گيرند و همه را آدم ميكند، چرا جامعه مان دارد با اين سرعت در منجلاب بي اخلاقي سقوط ميكند؟
—————————————————————————
پانوشت: لطفاً از خصوصياتي كه نوشته ام (خصوصاً در مورد رزمندگان جنگ)، برداشت بد نكنيد و آنها را توهين تلقي نكنيد! اما نمايش ساده لوحانه ي صدا و سيما از اينگونه افراد را شديداً توهين تلقي كنيد! هم توهين به خودتان و هم توهين به آدمهاي خوب انقلاب و جنگ و جامعه!
|
ج ۸ شهریور ۱۳۸۷
زنگ خطر
طبق لیستی که پیارسال توی بورد دانشجویان ممتاز زده بودند، ورودی ۸۲ کامپیوتر که ما بودیم، بیشترین تعداد ممتاز ورودی رو داشتیم. ۴۳ نفر! یعنی بدون احتساب حدود ۲۰ نفری که با سهمیه هیئت علمی به ۸۵ نفر اعلام شده در دفترچه انتخاب رشته اضافه شده بودند، چیزی حدود ۵۰% ممتاز ورودی ۸۲!
ورودی ۸۳ دانشکده، در حدود ۲۳ نفر ممتاز ورودی داشت. در حالی که فکر میکنم حدود ۶۵ نفر ورودی داشتند؛ و این یعنی چیزی در حدود ۳۵% ممتاز ورودی ۸۳!
ورودی ۸۴ دانشکده، فقط و فقط ۴ نفر ممتاز ورودی داشت، در بین حدود ۵۰ الی ۶۰ ورودی! یعنی فاجعه ای برای دانشکده: یعنی چیزی حدود ۷% دانشجوی ممتاز ورودی ۸۴!
در مورد ورودی ۸۵ خبر ندارم، اما بعید میدونم درصد ممتازهای ورودی، تونسته باشه به حدود سال ۸۲ برگرده!
این موقع ورود به دانشگاه بود! اما از اونطرف، وقتی لیست دانشجویان ممتاز حین تحصیل در دانشگاه رو نگاه می کردی، فقط ۴ نفر ۸۲ ای توی لیست بود، حدود ۱۲-۱۱ نفر ورودی ۸۳ و همین حدود هم ورودی ۸۴! یعنی بعد از ورود به دانشگاه، کاملاً سیستم برعکس شده بود! ضمن اینکه، تعداد زیادی از همون دانشجویان ممتاز ورودی ۸۲، ترم ۲ مشروط شدیم (خواستم بگم منم جزو ممتازا بودم :دی) و رکوردی رو در مشروط شدن به ثبت رسوندیم که بعید میدونم حالا حالاها در دانشگاه شکسته بشه! اکثر کسانی هم که مشروط شده بودیم، بخاطر یکی از دو تا درس تخصصی ترم ۲ بود و اونهم بخاطر زمان و وضعیت عجیب و غریب نمره رد کردن و تقلب گرفتن یک ماه بعد از امتحان (البته من بخاطر تقلب نیفتادم :دی) و …
خیلی از بچه ها، یه جورایی سرخورده شده بودند و تا مدتها هم سعی نمی کردند خیلی تلاشی برای درس خوندن بکنند! اما یه گروه دیگه، شروع کردن درست و حسابی درس خوندن، البته نه درس خوندنی که نتیجه اش نمره های بالا باشه! یه نمونه اش، یکی از استادا که مسئول دانشجویان ممتاز بود و خودمون رو کشتیم و بالاترین نمره ی کلاسش ۱۶/۵ شد و بقیه در حد ۱۳ و ۱۴! جالب اینجاست که همین استاد، وقتی برای تعیین استاد پروژه پیشش میری، اولین سؤالی که میکنه در مورد معدل و بالاتر بودنش از ۱۶ هست!
سال چهارم (پارسال) که رسیدیم، داشتند تکلیف دانشجویان ممتاز رو مشخص میکردند که بدون کنکور وارد مقطع کارشناسی ارشد بشند! توی گروه سخت افزار، فقط و فقط یک نفر معدل بالای ۱۶ داشتیم و اونهم «حسین آتشی» بود که از مکانیک اومده بود و یه استثنا بود! یادمه به التماس به ۳ نفر از بچه ها که معدلشون نزدیک ۱۶ بود میگفتند که ما اسمتون رو رد میکنیم به عنوان بالای ۱۶، شما هم تلاش کنید تا ترم ۸ معدلتون رو به بالای ۱۶ برسونید! هر ۳ اون دوستانمون، معدلشون به ۱۶ رسید، اما فقط دوتاشون حاضر شدند از خیر کنکور بگذرند و برای موندن بدون کنکور تلاش کنند: «آرین مغازه ای» و «امیر اصغری». نفر دیگه، «سارا کرامتی» بود که با اینکه معدلش به ۱۶ رسید، حاضر نشد دوباره امیرکبیر بمونه و کنکور داد و رفت دانشگاه تهران! در مجموع، ۱۵-۱۶ نفر از بچه ها، بدون کنکور توی گروه های مختلف وارد مقطع فوق لیسانس شدند و فقط ۸ نفر از بچه ها، با کنکور وارد دانشگاه شدند که ۲تاشون رفتند شریف، یکی تهران و یکی هم که «آزاده» (همسر گرامی) باشه رفت علم و صنعت، یکی شیراز و ۳تا هم امیر کبیر!
بخاطر وضعیت معدل و درس خوندن ورودی ما (۸۲)، خیلی از استادای دانشکده، زیاد به ما طعنه زدند. اما کسی نپرسید که چی شد که اون ورودی با اونهمه ممتاز، به این روز افتاد! کسی نگفت که زنده کردن شورای صنفی، شروع کار انجمن علمی، تقویت گروه های ACM و روبوتیک و کلی فعالیت دانشجویی دیگه توسط ورودی ما انجام شد و به این زودیها، هیچ گروهی نمیتونه این کارها رو انجام بده! مصادیقش رو هم توی این ۲سالی که دیگه توی این گروه ها فعالیت نداریم دیدیم که با اینکه بچه های این گروه ها، خیلی دارند تلاش میکنند، اما اون حجم فعالیتی و موفقیتهایی که ما داشتیم رو ندارند!
تا اینکه امسال (سال پنجم ما!)، تا اونجایی که من خبر دارم، تا حالا ۱۰تا از بچه ها راهی شریف شدیم (خواستم بگم منم شریف قبول شدم :دی) که اکثرمون، شبانه ی شریف و تهران رو جلوتر از روزانه ی امیرکبیر انتخاب کرده بودیم، ۲ نفر دانشگاه تهران، یک نفر علم و صنعت و یک نفر هم شهید بهشتی (که فکر میکنم اونها هم شبانه ی شریف و تهران رو قبل از روزانه ی امیرکبیر زده باشند!) یعنی تا جایی که من خبر دارم، فقط یک نفر از بچه ها امیرکبیر موندگار شده؛ یعنی خیلی ها حاضر نشدند بمونند امیرکبیر و با استادایی سر و کله بزنند که نه بویی از انسانیت برده اند، نه سواد و سطح علمی بالایی دارند.
حالا باید بریم سراغ همون استادایی که به ما طعنه میزدند و بگیم که هنوز هم به ورودی ما طعنه میزنند؟ هنوز هم به قول دکتر اکبری (رئیس سابق دانشکده)، ما «تروریست» هستیم؟
شخصاً در اولین برخوردی که با معدود استادای فهمیده ی دانشکده داشته باشم، این حرفها رو خواهم زد و ازشون میخوام که کاری بکنند! حداقل خودم و آزاده رو میدونم که هر جا بریم، دلمون برای روزهای حضور در پلی تکنیک و برای جوّ صمیمی دانشجوهاش می تپه و تنگ میشه و همیشه هم خودمون رو پلی تکنیکی میدونیم!
این وضعیت وخیم در «دانشکده ی مهندسی کامپیوتر و فناوری اطلاعات دانشگاه صنعتی امیرکبیر» طوری باعث سقوط این دانشکده خواهد شد که روزهای خوشی در انتظارش نخواهد بود …
——————————————————-
پانوشت: ممنون از امین که با کامنتش به اصلاح و دقیق تر شدن آماری که نوشتم کمک کرد
|
چ ۱۶ مرداد ۱۳۸۷
۲۳!
بیست و سومین سال هم تموم شد، اما یه جور متفاوت… امسال تولد ۲۳ سالگیم رو کنار همدم همیشگی زندگیم و خانواده عزیزش جشن گرفتیم… امسال هم همون حس اولین لحظات سال پیش رو داشتم، ولی یه جور آرامش هم همراهش بود…. چون تو بودی، من بودم … مثل دو سال پیش… اما ما همیشگی بود…
مرسی به خاطر همه برنامه ریزی هات… مرسی به خاطر همه کادوهای قشنگ و دوست داشتنیت و مرسی به خاطر همه چیزایی که تو این سه سال بهم یاد دادی…
امیدوارم هر سال، هر جا هستیم، دور یا نزدیک، تنها یا در کنار عزیزانمون، تا من هستم و تو، با همین حس کمیاب این روزها، کنار هم باشیم و این لحظه ها رو تکرار کنیم، چون ….
“در کمال کهنسالی، حتی یک روز قبل از پایان داستان هم می شود با یک دسته نرگس شاداب، یک شاخه نرگس، در قلب مهی که وهمی نباشد، یا زیر آفتابی تند، کنار دریایی خلوت، وسط جنگل، روی پل، لب جاده، جلوی در بزرگ باغ ملی یادر خیابانی پر عابر در انتظار محبوب ایستاد”….
این بیست و سه سال زود گذشت…. همونطور که این پنج سالی که همدیگر رو شناختیم به سرعت برق گذشت… بیا تا از باقی عمر… باقی با هم بودن تمام لذت رو ببریم… بیا بی خیال از گذشته ها، با نیم نگاهی به آینده لحظات حالمون رو زیبا بسازیم و از بودن، با هم بودن استفاده کنیم…. که زمان زود می گذره و تا چشم به هم بزنیم باید به دهه های گذشته زندگیمون نگاه کنیم… پس بیا این دهه ها روطوری کنار هم تجربه کنیم که حسرت یک لحظه اش رو هم نخوریم و با افتخار وشادی از داشتن بهترین تجربه ها، یاد کنیم…
قرارمون این باشه که عشق رو خاطره نکنیم که “خاطره ویران کردن حال است، و ویران کردن حال، از میان بردن تنها بخش کاملاً زنده و پر خون زندگی: عشق”
|




