تا رهایی دانشجویان در بند










س ۴ فروردین ۱۳۸۸

جابجایی

این وبلاگ به دلیل نبود جنبه در دولت کریمه مدتهاست که در خیلی از ISPها فیلتر شده. به همین دلیل، اون رو به آدرس http://blog.hamidcity.com منتقل کردم. از این به بعد به آدرس جدید سر بزنید.

حمیدرضا حسینی | بدون نظر | بالاترین | اضافه کردن به لیست وبلاگهای مورد علاقه در تکنوراتی

پ ۸ اسفند ۱۳۸۷

باز هم هزینه برای دانشجو

نمیدونم باید چی بنویسم! نمیدونم چطور از خونهایی که این روزها به ناحق ریخته شده و میشه بنویسم! خونهایی که برای مثلاً تکریم و حفظ خون کسانی که جون به کف، وارد کارزار جنگی ۸ ساله با متجاوزین به کشورشون شدند، ریخته میشند. همونهایی که اگر الآن بودند، حداقل اکثرشون راضی به اینهمه وحشیگری و دروغ و تزویر نبودند. این رو من نمیگم! این رو می تونید از خیلی از کسانی که نزدیکترین عزیزانشون رو توی جنگ از دست داده اند بپرسید. همونطور که من از پدرم بارها و بارها درباره ی عموی ۱۸ ساله ام پرسیده ام!

دوشنبه ی این هفته، دانشجویان مظلوم و بیگناهی که مخالف سوء استفاده ی سیاسی یک جریان خاص از خون فرزندان این مملکت هستند، توی پلی تکنیک، به خون کشیده شدند. ۷۰ نفر دستگیر شدند، ۲۵ نفرشون روانه ی اوین! خبرها و عکسها و فیلمهاش رو میتونید توی خبرنامه ی انجمن پلی تکنیک ببینید (البته در حال حاضر اکانت سایت خبرنامه از سوی میزبان (هاست) سایتشون تعلیق شده!). محسن هم در مورد برخی اتفاقات پیش اومده نوشته. آخرین حرف محسن …

بغض گلوم رو فشار میده. اینهمه هزینه برای چی؟ برای کی؟ این عکس رو ببینید:

دانشجویانی که برای پیشبرد اصلاحات بیشترین هزینه رو دارند متحمل میشند، کمترین حمایتی رو از مدعیان اصلاحات پشت سرشون نمی بینند! دریغ از یک بیانیه! دریغ از یک خبر در روزنامه های به اصطلاح اصلاح طلب! اون زمان که جنگ بود، همینها که امروز سکوت کرده اند، فریاد شهادت طلبی و حفظ اسلام و مبارزه با ظلم سر داده بودند، اما امروز همه از روی عافیت طلبی، از بین رفتن دین رو فراموش کرده اند. اینهمه ظلم رو فراموش کرده اند. کاری می کنند که آدم از همه ی حرفهاش پشیمون و از دلخوشیهاش ناامید بشه …

آقای خاتمی! از شما انتظار داریم در سخنرانی های این روزهایتان، حداقل اشاره ای به اینهمه جفا که به دانشجویان می شود بکنید! اما احتمالاً باز هم سکوت و سکوت و سکوت و باز هم هزینه برای دانشجویان …

فقط روابط عمومی انجمن پلی تکنیک بیانیه ای داده که از اینجا میتونید بخونید.

نمیدونم کی قراره این بساط تموم بشه؛ اینهمه خشونت، اینهمه دروغ …

——————————————————————————–

پانوشت ۱: مثلاً امروز میخواستم تا جایی که در توان دارم درس بخونم و تمرین و پروژه هایی که از ترم قبل مونده و با تمرینهای ترم جدید قاطی شده رو بنویسم که تا آخر هفته ی دیگه، این فشار باقیمونده رو رد کنم. اما اونقدر وضعیت روحیم بهم ریخته است که دیگه توانی واسم نمونده!

پانوشت ۲: میدونم که نوشته ام خیلی احساسی شد، اما کاریش نتونستم بکنم. بغضهایی بود که باید بیرون میریخت! از بقیه ی دوستانی هم که این مطلب رو خوندند میخوام که یه مطلبی حتی کوچیک در این مورد توی وبلاگشون بنویسند. ضمناً من اسم وبلاگمون رو مجدداً به «تا رهایی دانشجویان دربند» تغییر میدم! اینها تنها کارهایی هستند که از دست من برمی آیند! اگر شما هم فکر میکنید فایده ای داره، این کار رو انجام بدید و دیگران رو هم به این کار دعوت کنید!

حمیدرضا حسینی | [۵] نظر | بالاترین | اضافه کردن به لیست وبلاگهای مورد علاقه در تکنوراتی

س ۶ اسفند ۱۳۸۷

سه پرسش از خاتمی

محسن دعوتم کرده به نوشتن در مورد سه سوالی که از خاتمی - به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری دهم - نسبت به عملکرد گذشته و آینده اش دارم. قبل از طرح سه پرسش، یک سری حرفها هست که به عنوان پیش زمینه می نویسم:

این روزها برخی از سایتهای به ظاهر اصلاح طلب (به نام اصلاح طلب ساختاری! و در باطن، شاید انقلاب طلب یا خودشان هم نمیدانند چی طلب!) مطالبی می نویسند که -به زعم من - در خیلی از موارد چیزی جز چشم بسته تحلیل کردن و تصمیم گرفتن نیست. به نظرم مشکل نویسندگان این سایتها اعتقادشان به اصلاح ساختاری نظامی که ساختارش روز به روز دارد به هم ریخته تر و پیچیده تر می شود، نیست. مشکلشان همان چشمهای بسته شان و عدم درکشان از وضعیت کنونی است. مشکلشان عدم توجه به پیچیدگیهای ساختاری است که می خواهند تغییرش بدهند. مشکلشان شعارزدگی مفرط است. چه کسی بدش می آید که ساختار فعلی نظام حاکم بر کشور ما اصلاح شود؟ اما باید دید که این اصلاح، به چه قیمتی است یا اصلاً چطور باید انجام شود؟

در زمان مجلس ششم، نمایندگانی مثل موسوی خوئینی - که سَر نَتَرسَش ستودنی است! - حرفهایی میزدند که به مذاق خیلیها خوش می آمد. اما تجربه ثابت کرد که چنین حرفهایی فقط موانع را بر سر راه اصلاح زیاد می کنند. فقط ساختار مورد بحث را صلب تر و بسته تر می کنند. فقط دست بعضی ها را باز می گذارد تا به هر دلیلی، برخوردها را با منتقدان شدیدتر کنند. در حالی که شاید خیلی های دیگر هم همان حرفها را - با درجه ای کمتر یا بیشتر - به دل داشتند و دارند، اما بهتر می بینند که بدون متصلب کردن ساختار، آن را اصلاح کنند و متصلبین را پَس بزنند و به آنها - با زور و فشار هم که شده - بقبولانند که باید از برخی مسائل عقب نشینی کنند و اجازه بدهند امور به خوبی پیش برود و کشور پیشرفت کند که پیشرفت کشور، برای آنها هم بهتر است.

گفته می شود فردی مثل خاتمی هدف اولش «حفظ نظام» است. یعنی انتظار دیگری از خاتمی باید داشت؟ کسی که برای استقرار یک «نظام» تلاش کرده و سالها در آن «نظام» مشغول به کار بوده، اگر ببیند که آن «نظام» مطابق با خواستهای اولیه اش پیش نمی رود، مطمئناً دلش نمی خواهد آن «نظام» از بین برود، بلکه می خواهد آن «نظام» را اصلاح کند، حتی آن «نظام» را «اصلاح ساختاری» کند، امّا نه با شعار و شعار پراکنی! «به عمل کار برآید، به سخندانی نیست …»

اصلاً تا به حال شده یک بار، حداقل از امثال خاتمی بپرسند که «نظام» مورد نظرشان چگونه است و بعد مقایسه ای از آن «نظام» با «نظام پس از اصلاحات ساختاری مدّنظرشان» انجام دهند؟ یا اصلاً این «اصلاحات ساختاری» مدنظرشان را به طور کامل توصیف کنند و اهداف و خواسته هایشان و برنامه هایشان را برای رسیدن به آن اهداف و آن اصلاح بگویند و مکتوب کنند و در واقع مرامنامه ای مدوّن برای خودشان داشته باشند؟

مَخلَص کلام اینکه درست است که «عبدالله نوری» و حامیانش، حرفهای خوبی می زنند، اما باید به دور و بر هم نگاه کرد، باید شرایط ساختاری که میخواهند اصلاح کنند را هم سنجید! من در حال حاضر، در پَس این «هواداران اصلاحات ساختاری»، همان حرفهای بخش بی منطق و  بی هدف دفتر تحکیم وحدت - که به راحتی توسط امثال «کیهانی ها» بازی میخورند - را می بینم و با توجه به فضایی که در دانشگاه ها حاکم است - و به نظرم در کنار جریان حاکم بر کشور، یکی از مهم ترین عواملش همین بخش دفتر تحکیم است -، ترجیح می دهم به افرادی مثل خاتمی - که ادّعای «اصلاح ساختاری» ندارند، ولی در عمل برای برداشتن گامهای «اصلاح ساختاری» کار می کنند - رأی بدهم. اما انتظار هم دارم که خاتمی این بار برنامه داشته باشد و فقط دغدغه نداشته باشد که کشور با دغدغه به سامان نمی شود!

من از خاتمی انتظار معجزه ندارم، همانطور که از هر شخص دیگری که رئیس جمهور شود و با تفکّر جریان حاکم سر ناسازگاری داشته باشد، این انتظار را ندارم. اما انتظار معجزه نداشتن، دلیل بر انتظار اصلاح نداشتن نیست. از چنین رئیس جمهوری انتظار دارم که برای اصلاح وضعیت موجود، با قدرت ایستادگی کند و حرفش را بزند. همانطور که احمدی نژاد به راحتی حرفش را می زند و در دهان دیگران هم میگذارد و کارش را پیش می برد. البته این به این معنی نیست که از رئیس جمهوری که توصیف کردم، انتظار بی اخلاقی داشته باشم.

در نهایت، پرسش از خاتمی زیاد دارم و ممکن است پرسشهایم تکراری باشد، اما سه پرسشم از خاتمی که از همه برایم مهم تر است، اینهاست:

۱- آقای خاتمی! در جریان کوی دانشگاه، رفتاری از خود نشان دادی، که با تمام اعتقادم به اخلاق مداری ات، نشان از بداخلاقی و بی اخلاقی بود و باعث شد که بخش بزرگی از دفتر تحکیم - که من در بالا برخی از آنها را بی منطق و بی هدف نامیدم - و خیلی های دیگر، همانجا راهشان را از تو جدا کنند. اگر مجدداً رئیس جمهور بشوی و اتفاق مشابهی رخ دهد، این بار چه موضعی میگیری و برای گرفتن حق خونهای ریخته شده و جفاهای روا داشته شده، چه خواهی کرد؟

۲- آقای خاتمی! برخی از اطرافیان خیلی خیلی نزدیکت، موقعیت طلب، انحصارطلب و تندرو هستند. مواضعشان در برابر جنبش دانشجویی و حضورشان در محافل مخالف این جنبش، دلمان را خون کرده. از احزابشان نام نمی برم که باز بگویند برخی ها عقده گشایی می کنند، اما آنقدر حرفم واضح است که مشخص است منظورم چه کسانی هستند. در بین آنها افرادی هم هستند که معقول تر و واقع بین هستند. اما، برای جلوگیری از تندروی های اطرافیانت چه برنامه ای داری؟

۳- آقای خاتمی! در زمان ریاست جمهوری شما، افرادی مانند «شیرین عبادی» برای این مملکت افتخار آفرینی کردند و برای تلاششان در راه گرفتن حقوقی که شما در برابر پایمال شدنشان سکوت کردید، سختی های زیادی کشیدند و هنوز هم دارند میکشند. اما شما با حرفهایتان، زحمات امثال ایشان را به پشیزی نگرفتید! «کانون مدافعان حقوق بشر» در زمان شما، موفق نشد از وزارت کشور مجوز فعالیت بگیرد. خیلی از سازمانهای غیردولتی و مردمی دیگر - که مسلماً برانداز نبودند و فقط منتقد بودند - هم با عدم صدور مجوز روبرو شدند. یعنی شما و دوستانتان - به هر دلیلی! -، اجازه ندادید نهادهای مردمی به خوبی شکل بگیرند و فقط برخی احزاب و گروه های مورد حمایتتان دستشان برای فعالیت باز بود. نتیجه ی این عدم حضور نهادهای مردمی در صحنه ی اجتماعی کشور را هم در انتخابات سوم تیر ۱۳۸۴ دیدیم. اگر به ریاست جمهوری انتخاب شوید، چه برنامه ای برای سامان دادن به فعالیت نهادهای مردمی و غیردولتی دارید تا دوباره چندین سال امید مردم به پیشرفت، ۴ ساله به ناامیدی مطلق تبدیل نشود؟

یک توضیح: با یک نگاه به نام افرادی که به عنوان رؤسای کمیته های ستاد انتخابات سید محمد خاتمی انتخاب شده اند، می توان نام افراد میانه رو و عاقل تری را مشاهده کرد و این نشانه های خوبی از ظهور عقلانیت و واقع بینی است. اما باز هم پرسش دوم من به قوت خود باقی است! چون هنوز هم این نگرانی هست که تندروها و انحصارطلبان، باز هم سر و کله شان پیدا شود، همانطور که با توجه به حرفهای این روزهایشان، بدجوری دارند به دلشان صابون می زنند!

من سمیه توحیدلو، سیما قاسمی، سیامک قاسمی، امین شیرزاد و مریم پارسی رو به نوشتن این سه پرسش دعوت میکنم. امیدوارم دعوت من رو بپذیرند و با دعوت دوستان دیگه به نوشتن، به کامل شدن پرسشهایمان از خاتمی کمک کنند.

ضمناً نمودار پیشرفتی برای بازی سه پرسش از خاتمی در نظر گرفته شده که علاوه بر نشون دادن وضعیت پیشرفت بازی و همین طور تعداد افراد دعوت شده و تعداد افرادی که تاکنون نوشته اند، قابلیت ردیابی بازی رو با گذاشتن لینک وبلاگ ها مهیا کرده. نمودار رو اینجا می تونید ببینید: http://khatami.ebramcity.com/۳questions/
اگه ممکنه و اگه توی بازی شرکت کردید با ارسال ایمیلی به آدرس ebramcity@gmail.com که عنوان آن khatami۳ باشه و محتواش آدرس پست وبلاگتون که در اون بازی رو نوشتید و همین طور آدرس کسی که شما رو دعوت کرده باشه ما رو در کامل کردن این نمودار کمک کنید. ممنون.

حمیدرضا حسینی | [۳] نظر | بالاترین | اضافه کردن به لیست وبلاگهای مورد علاقه در تکنوراتی

د ۲۱ بهمن ۱۳۸۷

سیّد! سیّد! خدا را، خدا را …

خاتمی «با جدیت» و «بدون تردید» آمد!

اگر این روزها خاتمی رو ببینم و فرصتش رو داشته باشم، حرفهای دلم رو بهش میزنم:

« سیّد جان! گرچه خیلی هامون راضی نیستیم که توی این اوضاع مملکت، وارد گود انتخابات بشی و خودت رو هزینه کنی، اما انتظارش رو داشتیم که دلت رو بزنی به دریا و اعلام حضور کنی. گرچه به چندین دلیل گفته بودم «کاش خاتمی نیاید»، اما ته دلم دوست داشتم به عنوان کسی که چهره اش، صداش، حرفهاش و حضورش بهمون امید میده، سختی رو قبول کنی و بیای و بگی که میخوای به داد مردم برسی، میخوای اوضاع رو بهتر کنی، میخوای کلی کار کنی که همه چیز حداقل برگرده به قبل از مرداد ۱۳۸۴ که دولت رو تحویل دادی! دوست داشتم اینها رو بگی، چون میدونم دروغ نمیگی! خون دل میخوری، خیلی وقتها سکوت میکنی، با سکوتت حرصمونو در میاری، اما توی دوربین تلویزیون زُل نمیزنی و با لبخندی تسمخر آمیز، به مردم دروغ نمیگی! همینه که امثال من، اینقدر دوستت داریم. همینه که وقتی اسمت رو میشنویم، حس میکنیم که میشه هنوز امیدوار بود، میشه هنوز روزهای بهتری رو تصور کرد، یا حداقل با وضعیتی که الآن داریم، روزهای «کمتر بدتری» رو تصور کرد!

اما سیّد! تو رو به خدایی که قبول داری، تو رو به مقدساتت، اگر این بار، مثل دو سه انتخابات گذشته، دشمنان ایران، دشمنان آزادی، دشمنان انسانیت، دشمنان مردم، توی انتخابات تقلب کردند و خواستند رأی دروغین خودشون رو به نام مردم بنویسند، سکوت نکن …

سیّد! فقط انتقاد کردن از بد اخلاقی انتخاباتی، چه دردی رو دوا میکنه؟ مطمئن باش میتونی روی اینهمه طرفدار و هواخواهت حساب کنی. مطمئن باش اگر ازشون حمایت حضوری بجز حضور در انتخابات بخوای، خیلیهاشون به خواسته ات جواب مثبت میدند. میتونی با اینهمه طرفدار که داری، خیلی از خواسته های خودت و مردم رو پیش ببری! همونطور که رئیس جمهور فعلی، به پشتوانه ی همون طرفداران معدود و البته قدرتمندی که داره، خیلی از خواسته های خودش و همراهانش که خلاف خواست مردم هست رو پیش میبره و همه رو هم به نام مردم ثبت میکنه! خودت هم خوب میدونی که قدرت مردم، اگر لازم باشه، از هر قدرتی قویتره!

سیّد! اگر پیروز انتخابات شدی، سازماندهی نهادهای مردمی رو جدی بگیر. به مخالفان مردم فشار بیار و تلاش کن نهادهای واقعاً مردمی پا بگیرند، تا به سادگی آب خوردن، مثل انتخابات ۳ تیر، سالها تلاش و سازندگی و امید، به مخروبه و ناامیدی تبدیل نشه!

سیّد جان! خیلی حرف دارم، خیلی حرف داریم! اما خلاصه ی همه ی حرفهام اینه: این بار سکوت نکن و نگذار خون به دل بشیم. نگذار از فردای انتخابات به خودمون فحش بدیم که چرا باز هم بیخودی دل خوش کردیم و توی انتخاباتی با کمترین حاصل شرکت کردیم! نگذار این انتخابات، آخرین انتخاباتی بشه که توش شرکت میکنیم [۱ و ۲ و ۳] … »

حمیدرضا حسینی | [۵] نظر | بالاترین | اضافه کردن به لیست وبلاگهای مورد علاقه در تکنوراتی

پ ۱۷ بهمن ۱۳۸۷

یکسالگی «ما»

باورم نمیشه که یک سال از شروع «ما» گذشته، یک سالی که هر روز و هر لحظه اش خاطرات زیادی رو برامون داشته، به ندرت تلخ و اکثراً شیرین!

توی این یک سال که تقریباً شبانه روز رو با هم بودیم، خصوصاً چند ماه اخیر که همکار هم شدیم، خیلی چیزها رو از «آزاده» یاد گرفتم: گذشت، مهر، عشق، صبر، آرامش، گذشت، گذشت و باز هم گذشت …

آدمهای تازه، زندگی تازه، برخوردهای تازه و کلاً همه چیز تازه و متفاوت …

هر روزی که میگذره، خدا رو بیشتر شکر میکنم بخاطر نعمت های بزرگی که بهم داده، بخاطر «آزاده»، بخاطر «ما» …

امروز اولین سالگرد همیشه با هم بودنمون رو جشن گرفتیم. امیدوارم همه، مثل من، این آرامش رو در زندگیشون حس کنند، زود زود …

تنها چیزی که الآن (در همین لحظه) به ذهنم میرسه این ترانه است:

ای همیشه آبی، ای همیشه دریا

ای تمام خورشید، ای همیشه گرما

—————————————————————————–

پانوشت: شاید برای اولین سالگرد ازدواج، این مطلب خیلی خیلی ساده به نظر برسه، اما بعد از سه ماه فشار سنگین درس و کار، که بخاطر اونها حتی فرصت نکردم مطلبی رو توی وبلاگ بنویسم، مغزم بیشتر از این برای وبلاگ نویسی خروجی نداره! بقیه اش رو حضوری خدمت همسر گرامی اعلام داشته ام و می دارم:mrgreen:

حمیدرضا حسینی | [۹] نظر | بالاترین | اضافه کردن به لیست وبلاگهای مورد علاقه در تکنوراتی

خوراک

     
    وبلاگ ما را به خوراک خوان خود اضافه کنید

وبلاگ گروهی مان

  • مطالعات فکری دانشجویان

لوگودونی

  • I30T: Persian (FARSI) Online Advertisement
  • ليست وبلاگهای به روز شده
  • گلچين وبلاگهاي ايراني
  • شاهد بازاری و پرده نشین
  • هم دانشگاهی ها

    • An elegy for a superb sunrise
    • Bikari
    • iiiiiiiiiiiiiiii
    • Love
    • Lunati(s
    • آخرین یادداشتهای یک چریک تنها
    • آداماس
    • آری
    • ابرام سیتی
    • از جنس خدا
    • استخبعلات و خزعبارات
    • اسدالله خاکپور
    • انتظار
    • بابک
    • بامداد
    • تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود …
    • تا فراموشی
    • تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
    • جایی برای گفتن
    • جوادترین کامپیوتری پلی تکنیک :دی
    • خاطرات من
    • درد دل های یک عاشق
    • درفش سیاه
    • دل نوشته های من و آسمان
    • رانیتیدین
    • رفتن، رسیدن است
    • رند بازاری
    • زندگی زیباست
    • شايد
    • طرف دیگر شب
    • POOSLAYER
    • The man who sold the World
    • the most mashang
    • فانوس خیال
    • فریاد
    • فعلاً بدون عنوان
    • مانی آنلاین
    • مثل دریا بیکران
    • مثل صحرا بیکران
    • مروارید مهر
    • من او هستم
    • وبلاگ معين
    • وقتی تمام فکر و ذکرت کامپیوتر باشه
    • پایکلو
    • پلی تکنیکی ساوجی
    • گاماس
    • یادداشت های روزمره
    • یادداشت های من
    • یادداشتک
  • دیگران

    • iBook
    • از این روزها
    • اسپایدرمرد
    • افاضات
    • انتهای بی نهایت
    • ايستاده زير باران پاييزي
    • بارباماما
    • باغ بهار
    • بر ساحل سلامت
    • به تماشای آبهای سپید
    • بوق زدن ممنوع!
    • تا دموکراسی
    • خروسك
    • دیوانه
    • ریژاب
    • زیر آبی آسمان …
    • شاهد بازاری و پرده نشین
    • صر صر
    • مرگ قسطي
    • نامه های قدیمی
    • نقطه ته خط
    • نوشته های بی خواننده
    • نِت نوشت
    • هنوز
    • هوریزون
    • وب نویس
    • وبلاگ دانشجویان دانشگاه امام رضا
    • چراغی زیر شیروانی
    • کلام
    • کوچه مردها
    • گرشاه
    • یادداشت های پراکنده

صفحات

    بایگانی موضوعی

    • فرهنگ (8)
    • لینک (5)
    • مالیخولیا (3)
    • مذهب (6)
    • هنر (1)
    • ورزش (1)
    • کامپیوتر و اینترنت (1)
    • اقتصاد (1)
    • انتخابات (3)
      • ریاست جمهوری دهم (3)
    • اجتماع (70)
      • دانشگاه (31)
    • برداشت ها (3)
    • تک نوشت ها (6)
    • خشم نوشت ها (7)
    • روزنوشت ها (231)
    • سفر (1)
    • سیاست (35)
    • شعر و ادب (18)
    • طنز (32)
      • آقای گوجه (2)
      • جفنگیات (9)
      • داستانهای من و اون (2)
      • شیرینی جات (5)
    • عکس (11)

    بایگانی ماهانه

    • مارس 2009 (1)
    • فوریه 2009 (4)
    • نوامبر 2008 (2)
    • اکتبر 2008 (5)
    • سپتامبر 2008 (3)
    • آگوست 2008 (4)
    • جولای 2008 (7)
    • ژوئن 2008 (5)
    • می 2008 (8)
    • آوریل 2008 (8)
    • مارس 2008 (3)
    • فوریه 2008 (2)
    • نوامبر 2007 (2)
    • اکتبر 2007 (5)
    • سپتامبر 2007 (6)
    • آگوست 2007 (6)
    • جولای 2007 (9)
    • ژوئن 2007 (13)
    • می 2007 (8)
    • آوریل 2007 (15)
    • مارس 2007 (19)
    • فوریه 2007 (11)
    • ژانویه 2007 (19)
    • دسامبر 2006 (19)
    • نوامبر 2006 (17)
    • اکتبر 2006 (19)
    • سپتامبر 2006 (15)
    • آگوست 2006 (15)
    • جولای 2006 (13)
    • ژوئن 2006 (22)
    • می 2006 (30)
    • آوریل 2006 (5)

    جستجو

    منابع RSS

    • مطالب | نظرات

    چ ۱۶ مرداد ۱۳۸۷

    ۲۳!

    بیست و سومین سال هم تموم شد، اما یه جور متفاوت… امسال تولد ۲۳ سالگیم رو کنار همدم همیشگی زندگیم و خانواده عزیزش جشن گرفتیم… امسال هم همون حس اولین لحظات سال پیش رو داشتم، ولی یه جور آرامش هم همراهش بود…. چون تو بودی، من بودم … مثل دو سال پیش… اما ما همیشگی بود…

    مرسی به خاطر همه برنامه ریزی هات… مرسی به خاطر همه کادوهای قشنگ و دوست داشتنیت و مرسی به خاطر همه چیزایی که تو این سه سال بهم یاد دادی…

    امیدوارم هر سال، هر جا هستیم، دور یا نزدیک، تنها یا در کنار عزیزانمون، تا من هستم و تو، با همین حس کمیاب این روزها، کنار هم باشیم و این لحظه ها رو تکرار کنیم، چون ….

    “در کمال کهنسالی، حتی یک روز قبل از پایان داستان هم می شود با یک دسته نرگس شاداب، یک شاخه نرگس، در قلب مهی که وهمی نباشد، یا زیر آفتابی تند، کنار دریایی خلوت، وسط جنگل، روی پل، لب جاده، جلوی در بزرگ باغ ملی یادر خیابانی پر عابر در انتظار محبوب ایستاد”….

    این بیست و سه سال زود گذشت…. همونطور که این پنج سالی که همدیگر رو شناختیم به سرعت برق گذشت… بیا تا از باقی عمر… باقی با هم بودن تمام لذت رو ببریم… بیا بی خیال از گذشته ها، با نیم نگاهی به آینده لحظات حالمون رو زیبا بسازیم و از بودن، با هم بودن استفاده کنیم…. که زمان زود می گذره و تا چشم به هم بزنیم باید به دهه های گذشته زندگیمون نگاه کنیم… پس بیا این دهه ها روطوری کنار هم تجربه کنیم که حسرت یک لحظه اش رو هم نخوریم و با افتخار وشادی از داشتن بهترین تجربه ها، یاد کنیم…

    قرارمون این باشه که عشق رو خاطره نکنیم که “خاطره ویران کردن حال است، و ویران کردن حال، از میان بردن تنها بخش کاملاً زنده و پر خون زندگی: عشق”

    آزاده اعتدالی | [۲] نظر | بالاترین | اضافه کردن به لیست وبلاگهای مورد علاقه در تکنوراتی

    ش ۴ خرداد ۱۳۸۷

    دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی ها

    دوست داشتم یه روز، فقط یه روز، پسر بودم تا می تونستم یه سری چیزایی که اصلاً برام قابل درک نیستن رو درک کنم!

    دوست دارم ها:

    خوردنی ها: انواع بستنی، معجون بابارحیم، کشک بادمجون، قرمه سبزی، هندوانه.

    خواندنی ها: “ژان کریستف” اثر “رومن رولان”، وقتی می خوندمش که حتی معنی کلمه “مسرت” رو نمی دونستم و از تو فرهنگ لغات نگاه می کردم. شاید همین باعث می شه که الانم هر چند وقت یه بار که یه تیکه هاشو می خونم و بیشتر می فهمم حس خوبی بهم دست بده. “زنان کوچک” که تو اوج دوران نوجوانی خوندم و از خوندنش هم لذت بردم و هم واقعاً تو یه سری رفتارهام و برخوردهام تأثیر گذاشت!، “داستان دو شهر” اثر “چارلز دیکنز” که اونم یکی از کتابای اون دوران زندگی بود. “کوری” و “دو دنیا” رو هم تو کتابایی که تو این یه سال اخیر خوندم، خیلی دوست داشتم. خوندن دفتر خاطرات خودم رو هم خیلی دوست دارم، هم واسه یادآوری خاطرات، هم واسه دیدن سیر تغییرات خودم!

    مکان ها: پارک ته خیابون ۵۳ام یوسف آباد، سایت دانشکده کامپیوتر دانشگاه امیرکبیر، جنگل کارا، گلمکان (اطراف مشهد)، کلاً جاهایی که زیاد خاطره ازشون دارم.

    فیلم ها: “سگ کشی”، “Pride & Prejudice”، “The thorn’s Bird”، “Seven”، “Once Upon a Time in America”.

    شنیدنی ها: آهنگ های ابی و محمد اصفهانی.

    آدم ها: حمید، پدر و مادر و خواهرام، خواهر زاده ام سینا، کلاً فامیل نزدیک رو تک تکشون رو دوست دارم. دوستای نزدیکم که می تونم بگم تقریباً همشون دوستای دوران دانشگاهم هستن و فکر می کنم دیگه نمی تونم همچین دوستایی رو پیدا کنم، و البته فاطمه رو به عنوان صمیمی ترین دوستم (البته جز حمید). از بین استادها هم دکتر صبایی.

    دوست ندارم ها: جاهای شلوغ و پرازدحام، دعوا، حرص خوردن الکی، ریا، تظاهر، چشم و هم چشمی، دخالت، غرور بیجا، همه رو از بالا نگاه کردن، سروکله زدن با استادا برای نمره، دیدن دوروبر، دانشگاه علم و صنعت، رفتار اکثر استادا، انتظامات و به خصوص خانومای دم در، خوابگاه دانشگاه علم و صنعت، سیاست و یه سری چیزای دیگه که نمی تونم تو قالب یکی دو کلمه بگمشون. حتی بیشتر آدما رو امروز دوست ندارم. بیرون که می رم همش احساس بیزاری می کنم از همه چی.

    بالاخره آپدیت کردم :دی

    کار سختی بود، وقت و فکر زیادی می خواست. منم تو اولین فرصت نوشتم، اما بازم وقت واسه فکر کردن کم بود واسه همین احتمالاً کلی چیز جامونده!

    این روزا اینقدر کار دارم و از طرف دیگه نمی دونم چی باید بنویسم! دلم یه کم وقت اضافی می خواد، بدون نگرانی، بدون دغدغه، فقط واسه خودم و واسه فکر کرن به خیلی چیزا، ولی افسوس که حالاحالاها باید منتظر بمونم.

    آزاده اعتدالی | [۲] نظر | بالاترین | اضافه کردن به لیست وبلاگهای مورد علاقه در تکنوراتی

    س ۲۳ بهمن ۱۳۸۶

    برای دوستی

    یادته ۴ سال پیش؟ یادته تو سایت دست تکون می دادی واسمون که بفهمیم حمیدرضا حسینی کیه؟ گفتیم عجب بچه پرروی اسکولیه! … یادته میل می زدی که مشخصات کاملتو بگو… یادش بخیر… قبلش فکر می کردیم سال بالاییه این حمیدرضا حسینی….

    یادته بعد اردوی شمال سال اول؟ عکسایی که قرار بودبراتون چاپ کنم؟:دی عجب رویی داره این پسره؟! یادته حمایتای گروپ؟ یادته چت های دم اذان تابستون ۸۳؟ یادته دیلی نماز بودم؟:دی

    یادته اواخر اون سال شدی خواهرزاده من؟ یادته؟ نمی گفتم اما هرچی بیشتر می گذشت… هرچی بیشتر می شناختمت حس می کردم پشت این چهره یه شخصیت دیگه است که روز به روز واسم جالب تر می شه!

    یادته کم کم شدی دوستم؟ یکی از بهترین دوستام؟ یادته؟ یادته اون قصه ها؟ یادت نیست چون نمی دونستی که سعی کردم این دوستی رو کم کنم، چون بهم هشدار دادن این دوستی بینهایت نزدیک و عمیق رو به عادت تبدیل نکنم، که سختمون شه… اما نشد…

    یادته اون smsها؟ یادته ۲ آذر ۸۴؟ یادته آسمونمون؟

    باورم نمی شه هنوز… که دو سال از اون روزا گذشته… از اون روزای فکرو شک و تردید… از روزایی که حتی نمی دونستم چطور باید به این چیزا فکر کردو تو یادم دادی… از اون روزای دوری… دوسال و بیشتر از دو ماه گذشته… دو سال خوب… که با کنار هم بودنمون همه شک ها و تردیدهامون از بین رفت و فهمیدیم که راه سخت اما درستی رو انتخاب کردیم… از روزایی که مشکلات پیش اومده رو با کمک هم کنار گذاشتیم… روز به روز نزدیک تر… بهتر… دوست تر…

    باورت می شه؟ باورت می شه هفته پیش کنار هم نشستیم… سندی رو که فقط دوستی و همدلی و یکی بودن ما رو رسمی می کرد امضا کردیم… هنوزم باورم نمی شه… وقتی بعد از اون امضاها کنارت نشستم انگار هیچ چیز تغییری نکرده بود… فقط یه آرامش دیگه به کنار هم بودنمون اضافه شد…

    دیگه همیشه باهمیم… دیگه امروز کنار همیم… پابه پای هم… با هم و برای هم… برای همیشه… تا باشیم… کاش به اون قصه، به اون آسمون برسیم… کاش روز به روز بهتر و بهتر شیم… کاش این رسمی بودن، این کنار هم بودن همیشگی، این محبت و دوستی رو به عادت خالی تبدیل نکنه… کاش یادمون نره که اول از همه دوستیم… دوستی که هیچی و هیشکی نمی تونه جای اونو بگیره…. همون طور که قبل از آذر ۸۴ بودیم و بعد بهتر و بهتر شدیم… می دونم می تونیم… چون هر دومون از ته دل همینو می خوایم…

    آزاده اعتدالی | [۸] نظر | بالاترین | اضافه کردن به لیست وبلاگهای مورد علاقه در تکنوراتی

    کلیه ی حقوق این سایت متعلق به حميدرضا حسيني و آزاده اعتدالي می باشد. استفاده از مطالب این سایت، با ذکر منبع بلامانع است.
    قالب این سایت از www.vanillamist.com دانلود شده است.