ش ۲۵ آبان ۱۳۸۷

كاش خاتمي نيايد …

كمپيني براي دعوت از خاتمي براي حضور در انتخابات راه اندازي شده، خيلي ها هر روز به سراغ خاتمي مي روند تا او را مجاب كنند كه وارد انتخابات شود، طرفداران دولت شديداً از حضور خاتمي در انتخابات ترسيده اند و با آخرين توانشان مشغول تخريب و پرونده سازي براي خاتمي هستند! اماخاتمي خودش خيلي ابراز تمايل به بازگشت به قدرت ندارد. خيلي نامردي ديده، «بد اخلاقي انتخاباتي» را تحمل كرده، آنهمه فشار و بحران را تحمل كرده، در عرض ۸ سال برف سنگين و سفيدي روي موهايش نشسته كه ناشي از آنهمه فشار بوده، اما در نهايت هم گفته كه اگر مردم بخواهند از آبروي خودش هم ميگذرد و وارد گود انتخابات ميشود.

اما با اين وضعيت وخيم اقتصادي، با اين افتضاح روابط بين الملل و سياست خارجي، با اين ريشه دواني هاي شديد نو دولتيان نهم در تمام سازمانها، با وجود رقبايي كه براي حفظ قدرت حاضرند هر كاري بكنند (نمونه اش جناب جنّتي كه در نماز جمعه گفته بود كه رياست جمهوري را دو دستي تقديم عده اي نخواهند كرد!)، و از همه مهمتر، با وجود مردمي كه وقتي در مورد خاتمي و دوران خاتمي صحبت ميكنيم و از ثبات و آرامش در همه ي زمينه ها در آن زمان حرفي به ميان مي آوريم، هيچ تفاوتي بين آن و سال ۸۴ به بعد قائل نيستند؛ با وجود مردمي كه براي دخيل بستن، به «امام زاده ي سيار» هجوم مي آورند (و اين، فقط نمونه اي از عقب ماندگي فرهنگي، ذهني، مذهبي و انساني آنهاست!) و با وجود مردمي كه هر چه فضا بسته تر مي شود، راحت تر پا پس مي گذارند، بهتر نيست خاتمي خود را هزينه نكند؟ براي كه؟ براي چه؟

اگر خاتمي بيايد، بعيد نيست كه نو دولتيان به ساير محافظه كاران فشار بياورند كه همه پشت احمدي نژاد صف بكشند (و خوب ميدانيم كه با تمام انتقادات و در واقع جنگ زرگري كه با نو دولتيان دارند، به سادگي آب خوردن اين كار را ميكنند!) و آن وقت است كه جناح حاكم، باز هم با تمام قوا وارد انتخابات مي شود و خاتمي را به كاخ رياست جمهوري راهي نخواهد بود!

به نظرم بهتر است خاتمي يك دوره صبر كند و ديگر اصلاح طلبان را هم به اين صبر دعوت كند و با فرد معقولي از جناح راست ائتلاف كنند و خودشان مستقيم مسئول دولت نشوند! كمي اوضاع مملكت آرام تر بشود، آن وقت خاتمي بيايد و كم كم به آشفتگي ها ساماني بدهد!

اگر در اين آشفته بازار، خاتمي (يا هر اصلاح طلب ديگري) به ميدان بيايد و دولت (و نه قدرت!) را هم به دست بگيرد، بايد چهار سال تلاش كند تا فقط بخشي از مخروبه ي بجامانده از نو دولتيان نهم را صاف كند! آن وقت است كه هر روز فرياد «وا اسلاما» و «وا مردما»!! از نهاد كيهاني هاي عزيز بلند مي شود كه ببينيد خاتمي و اصلاح طلبان با مملكت چه كردند! و همان مردم «…» هم تأييد ميكنند كه: «اين هم از خاتمي تان! ديديد هيچ غلطي نتوانست بكند!»

كاش خاتمي نيايد! اما اگر بيايد، انتخابي جز او نخواهم داشت و تمام تلاشم را خواهم كرد تا از بين اطرافيانم هم برايش رأي جمع كنم!

حمیدرضا حسینی | [۴] نظر | بالاترین | اضافه کردن به لیست وبلاگهای مورد علاقه در تکنوراتی

پ ۱۶ آبان ۱۳۸۷

دانشكده ي كامپيوتر دانشگاه اميركبير و كشور ايران

بالاخره دوشنبه ي اين هفته و با زحماتي كه آزاده توي اين چند وقت اخير (خصوصاً دو هفته ي اخير) متحمل شد، از دوره ي كارشناسي فارغ التحصيل شدم. فارغ التحصيل از جايي كه ۵ سال از بهترين روزهاي عمرم رو توي اون گذروندم: «دانشكده ي مهندسي كامپيوتر و فناوري اطلاعات دانشگاه صنعتي اميركبير». جايي كه شديداً بهش علاقمند بودم، اما اين اواخر آنقدر توش اذيت شدم و اذيت شدن ديگران رو ديدم كه به شدت ازش متنفر شدم!

داشتم فكر ميكردم كه دانشكده ي كامپيوتر اميركبير، چقدر شبيه كشورمونه!

با اونهمه استعدادي كه توي دانشكده بود، هيچوقت نتونست مثل جاهاي ديگه كه امكانات كمتر (اما استعدادهاي مشابهي) دارند (مثل همين دانشكده ي كامپيوتر شريف كه امكاناتش خيلي ضعيف تر از اميركبير هست) جلوه كنه و اسم و رسمي مشابه اونها براي خودش دست و پا كنه! درست مثل كشور ايران و كشور تركيه يا مالزي يا خيلي كشورهاي ديگه!

اكثريت كساني كه در دانشكده ي كامپيوتر اميركبير قدرت رو در دست دارند (استادان)، كمترين لياقتي براي داشتن اين قدرت ندارند! ضمن اينكه شديداً به دانشجويان ظلم ميكنند و در نهايت هم كلّي سر دانشجويان منّت ميگذارند! درست مثل كشور ايران و دولت نهمي ها!

در بين كساني كه در دانشكده كامپيوتر اميركبير قدرت رو در دست دارند، هستند كساني كه خيرخواه هستند و آدمهاي خوبي هستند و به دانشجوها كمك ميكنند، اما معمولاً اونقدر قدرتشون محدود شده كه كار زيادي نميتونند بكنند! مثل كشور ايران و برخي از دوم خردادي ها!

يكي از كساني كه سالهاي سال هست كه در دانشكده كامپيوتر اميركبير در قدرت قرار داره، يكي از پست هاي حساس و مهم دانشكده رو در اختيار داره (معاونت مالي - اداري) و به محض اينكه حسن نيتتون رو بهش ثابت كنيد، تا جايي كه در توان داره بهتون كمك ميكنه! قدرتش هم اونقدر زياد هست كه در خيلي موارد بتونه جدا از بقيه ي دانشكده، كار شما رو راه بندازه! درست مثل كشور ايران و شخصي مانند هاشمي رفسنجاني! البته به نظرم تفاوت هاشمي و مهندس عبدي در اين بود كه (حداقل ما) بدي از مهندس عبدي نديديم و هميشه كسي بود كه روي كمكش حساب ميكرديم!

اكثريت دانشجويان دانشكده كامپيوتر اميركبير، افرادي بي خيال و بي بخار بودند كه حتي حاضر نبودند براي ساده ترين حقوق خودشون بجنگند و روز به روز هم پَسرَفت ميكردند! درست مثل كشور ايران و مردمش!

افرادي هم در دانشكده كامپيوتر اميركبير بودند كه اگر نبودند، ۵ سال تحمل اونجا براي خيلي ها سخت ميشد! بهترين دوستان ما از بين اين افراد بودند و شديداً هم دوستشون داشتيم و تنها دليل تحمل دانشكده، اونها بودند (حداقل براي من!). درست مثل كشور ايران و خانواده و نزديكان و دوستانمون!

روزي كه فهميدم ديگه لازم نيست زندگيم رو در دانشكده ي كامپيوتر اميركبير ادامه بدم و براي تحصيل در دوره ي كارشناسي ارشد ميتونم برم به جايي كه حداقل اكثر استادهاش شخصيت دارند و براي دانشجو ارزش قائل هستند، خيلي خوشحال بودم و يكي از بهترين روزهاي زندگيم بود! درست مثل آينده اي نزديك كه روز خروج ما از ايران فرا ميرسه و ميريم يه جايي كه لازم نيست اينهمه فشار بي دليل رو در كنار فشارهاي درسي و كاري (كه همه جاي دنيا هست) تحمل كنيم!

حمیدرضا حسینی | [۷] نظر | بالاترین | اضافه کردن به لیست وبلاگهای مورد علاقه در تکنوراتی

چ ۸ آبان ۱۳۸۷

شوك ضعيف و مشكوك (۳)

اول: تأكيد بر مرگ گرايي؛

در مستند «شوك» علاوه بر تأكيد بر مسائل جنسي، بر مرگ گرايي و ترويج مرگ توسط گروه هاي متال و راك نيز تأكيد فراواني شد. صدا و سيما حاضر به پخش بخشهايي از شوهاي تلويزيوني مرلين منسون و گروه متاليكا و يك گروه ديگر (كه نامش خاطرم نيست) شد و تنها بخشي حدوداً ۴-۵ ثانيه اي از تك آهنگهاي اين گروه ها را در مورد مرگ پخش كرد. در اينكه برخي از گروه هاي متال (و نه رپ!) از مرگ ميخوانند (مانند گروه هاي Black Metal)، هيچ شكّي نيست، اما در اين بين سؤالاتي پيش مي آيد:

۱- در كشور ما، با اينهمه فشار در طول زندگي، آيا يك شهروند واقعاً چيزي از «زندگي» ميفهمد كه از صحبت از «مرگ» انتقاد ميكنيم؟ زندگي ميكنيم يا زنده گي؟ اينهمه آمار خودكشي (بخصوص در بين جوانان) نشان از زندگي دارد؟ بهتر نيست شرايطي فراهم شود كه جوانان طعم زندگي را بچشند؟ طوري كه به مرگ فكر نكنند و جذب چنين موسيقي هايي نشوند؟ اگر يك جوان، از زندگي اش لذّت ببرد، چه دليلي دارد كه به مرگ فكر كند؟ اينهمه فشار كه از طرف خانواده ها (تحت القائات مختلف نظير تعصّب يا حتّي مذهبي خشك و پوسيده) به جوانان وارد ميشود، خودش باعث سوق دادن جوانان به سمت نااميدي و مرگ ميشود!

۲- مگر نه اين است كه در موسيقي هاي مذهبي ما، دائم از مرگ و آخرت و پشت كردن به دنيا صحبت مي شود؟ اين مسئله را با عدم دلبستگي و وابستگي به دنيا توجيه نكنيم و واقع بينانه تر نگاه كنيم! اينكه به هر بهانه اي مراسم عزاداري برپا مي شود و از مرگ و مرگ و مرگ سخن گفته مي شود، اينكه برنامه هاي صدا و سيما دائم غصه و غم و مرگ روايت ميكنند و چندين مثال اينچنيني، نشاندهنده ي اين نيست كه تعميق و ترويج تفكر مرگ گرايي در بين بخشهاي زيادي از مسئولين جايگاه ويژه اي دارد؟ وقتي خودمان همه را به سمت مرگ سوق مي دهيم و مرگ را ترويج ميكنيم، نبايد انتظاري داشته باشيم جز چيزي كه دارد اتفاق مي افتد! البته معمولاً در اين مواقع، گروهي آنطور كه مي خواهند عمل ميكنند و در ظاهر نشان مي دهند كه با آن چيزي كه تبليغ ميكنند مخالف هستند! اما …

دوم: انتقاد از وضعيت جامعه توسط گروه هاي رپ؛

اينكه در كشور ما هر گروهي كه ساز مخالف بزند با انواع و اقسام برچسب ها روبرو مي شود، يك امر بسيار طبيعي است. اصولاً موسيقي رپ هم يك نوع موسيقي انتقادي است. در بين گروه هاي مختلف داخلي كه سبك موسيقي شان رپ است، گروه هاي زيادي هستند كه موسيقي شان واقعاً ارزش لحظه اي شنيدن هم ندارد، امّا هستند گروه هايي كه به نظرم از قدرت بالايي در فهم و ارائه موسيقي برخوردارند و موسيقي رپ را خيلي خوب فهميده اند و روز به روز دارند بهتر هم مي شوند.

سالها قبل گروه «سندي» را به عنوان تنها گروه موسيقي رپ ايراني (خارج از كشور) مي شناختم. انتقادات اين گروه از وضعيت وخيم جامعه فوق العاده جذاب بود و با شنيدن آهنگهايشان، جامعه ي ايراني كاملاً جلوي چشمانم تصوير ميشد. انتقاد از وضعيت سربازي، وضعيت قبولي در دانشگاه ها، چند همسري، بيكاري و … اين گروه را خيلي معروف كرده بود. هنوز هم از شنيدن آهنگهاي اين گروه لذّت مي برم و پيشنهاد ميكنم چند آهنگ معروف اين گروه را پيدا كنيد و حتماً گوش كنيد! (در اولين فرصت اگر آهنگهاي معروفشان را در آرشيو آهنگهايم پيدا كردم، براي دانلود در وبلاگ ميگذارم!).

در ابتداي اوج گرفتن موسيقي رپ در داخل ايران، گروه هاي ارائه كننده ي اين سبك موسيقي، نمايش قابل قبولي نداشتند و موسيقي شان معمولاً مبتذل و تركيبي از فحاشي و حرفهاي سخيف بود! شخصاً هم هيچ علاقه اي به شنيدن اين موسيقي ها نداشتم! اما با گذشت زمان و افزايش گروه هاي رپ، موسيقي شان پخته تر شد و گروه ها و خوانندگاني وارد اين عرصه شدند كه رپ واقعي را ارائه كردند. خوانندگاني مانند ياسر (با نام مستعار «ياس») و سروش لشكري (با نام مستعار «هيچكس») موسيقي رپ اجتماعي-انتقادي را به شكل جدّي ارائه كردند و روز به روز بر طرفداران اين نوع موسيقي افزوده شد. ياس با خواندن آهنگهايي در مورد وضعيت معيشت مردم و جوانان، مسائل پيش آمده پيرامون «زهرا امير ابراهيمي» بازيگر سينما، دفاع از وطن و ميهن پرستي و …، نشان داده كه با تمام فشارها و محدوديتهايي كه وجود دارد، هنوز هم مي شود به موسيقي هايي از اين دست اميدوار بود! من به عنوان كسي كه به هيچ وجه علاقه اي به رپ داخلي نداشتم، اكثر آهنگهاي جديد اين دو را ميپسندم و از شنيدنشان لذّت مي برم. پيشنهاد ميكنم آهنگهاي جديد اين دو خواننده را هم حتماً دانلود كنيد و گوش كنيد!

حرف آخر اينكه: ترس از تشكيل و پا گرفتن گروه هايي كه مي توانند در انتقاد از وضعيت نابهنجار جامعه پيشرو باشند و حرفشان را بدون لكنت و ترس بزنند، باعث مي شود كه چنين گروه هايي توسط برخي مسئولان پس زده شوند و براي جلوگيري از شكل گيري بيشتر چنين گروه هايي، حاضرند دست به هر كاري بزنند و مستندي سراسر دروغ و تظاهر براي تخريب چنين گروه هايي بسازند!

فضاي باز، قطعاً به رشد و تعالي اين نوع از موسيقي كمك زيادي خواهد كرد و به پاستوريزه شدن فضاي حاكم بر سبك رپ كمك شاياني خواهد كرد.

———————————————————————–

پانوشت ۱: قطعاً خيلي پراكنده نوشتم. امّا ميخواستم آنچه از اين مستند در ذهنم باقي مانده بود را در اين مطلب تمام كنم و بيشتر از اين مطلب به درازا نكشد!

پانوشت ۲: برخي از دوستاني كه مطالب قبلي را خوانده بودند، حضوري اعلام كردند كه با نظراتم (خصوصاً در مورد مسائل جنسي و توهم توطئه) مخالفند و قرار شد در اين مورد، يك بحث حضوري داشته باشيم! اما خواهش ميكنم علاوه بر بحث حضوري، نظراتشان را اينجا هم بنويسند تا ديگراني هم كه سعادت زيارتشان را ندارم، وارد بحث بشوند و نظرشان را بدانم!

حمیدرضا حسینی | [۲] نظر | بالاترین | اضافه کردن به لیست وبلاگهای مورد علاقه در تکنوراتی

د ۲۹ مهر ۱۳۸۷

شوك ضعيف و مشكوك (۲) - تأكيد فراوان بر رابطه ي جنسي

مورد مهم ديگري كه در برنامه ي شوك تقريباً توي ذوق ميزد، پايين آوردن بيش از اندازه ي مشكل مطرح شده (كشش جوانان به سمت گروه هاي موسيقي و اعتقادي با نظراتي مخالف هنجارهاي جامعه) تا حدّ مسائل ساده ي جنسي و تلاش براي سوء استفاده و رفع نيازهاي جنسي توسط افراد جذب شده در گروه هاي مختلف موسيقي و اعتقادي بود. برچسب زدن، خصوصاً از نوع جنسي اش، به افراد و گروه هايي كه سر ناسازگاري با نظام و حاكميت و هنجارهاي جامعه دارند، روشي تاريخ مصرف گذشته و البته پر مصرف براي مقابله با اين افراد و گروه هاست؛ اما به نظرم دليل پر مصرف بودنش يكي ترس خانواده ها از شنيدن لفظ «رابطه ي جنسي» و ديگري شايد نوع تفكر و در واقع انحراف فكري كساني است كه هيچ گروه و صداي مخالفي را تحمل نمي كنند. اينكه ميگويم انحراف فكري، به حساب اين نگذاريد كه خودم هم دارم به افراد ديگري انگ ميزنم! وقتي كسي تمامي فكر و ذكرش مسئله رابطه ي جنسي است و تمامي مشكلاتي كه خودش و امثال خودش از مهم ترين مسببين آن بوده اند را در نهايت به رابطه ي جنسي ربط ميدهد، آيا چيزي جز انحراف فكري-جنسي مي تواند داشته باشد؟ چرا من و امثال من اينقدر به اين مسائل فكر نميكنيم؟ چرا ما با ديدن چنين گروه هايي (موسيقي و اعتقادي) و شنيدن درباره ي آنها، سراغ گزينه ي مشكل جنسي نمي رويم؟ البته حتي اگر نظر اين «كارشناسان برچسب زن» هم صحيح باشد و مشكل جنسي و رفع نيازهاي جنسي، يكي از مهم ترين مشكلات اين گروه ها باشد، بايد پاسخ دهند كه در جامعه اي كه هرگونه رابطه ي ساده ي دختر و پسر (از رابطه ي دو همكلاسي گرفته تا دو دوست و دو همسايه) به شدت محدود ميشود، آيا انتظاري جز حريص شدن جوانان نسبت به داشتن رابطه (از دوستي ساده و معمولي گرفته تا رابطه ي جنسي) با جنس مكمل (و نه مخالف!) دارند؟ وقتي بجاي كنترل آگاهانه و هدايت صحيح چنين روابطي (حتّي جنسي) كه نياز طبيعي هر انسان سالمي است، فشار براي محدود كردن اين روابط زياد شود، قطعاً اين روابط پنهاني و غير قابل كنترل خواهند شد! نتيجه ي چنين روابط پنهاني و غير قابل كنترل هم مي شود همين جامعه اي كه الآن ما در آن زندگي ميكنيم: جامعه اي كه سنّ فحشا در آن دارد روز به روز پايين تر مي آيد و خشونت هاي جنسي روز به روز در آن بيشتر مي شود.

به نظرم، اينكه در مستند «شوك»، بارها و بارها از زبان افرادي كه مثلاً (و فقط مثلاً!) عضو يا علاقمند به گروه هاي مورد بحث در برنامه هستند، درباره ي مسائل جنسي ميشنويم، فقط و فقط راهي ساده براي ترساندن خانواده ها از چنين گروه هايي است. ترس خانواده ها هم از چنين گروه هايي، تنها باعث جلوگيري آنها از حركت فرزندشان به سمت علاقمنديهايي مانند موسيقي ميشود و در نهايت هم گسست رابطه ي خانواده و فرزندان را تسريع ميكند. فرزندي كه با تحكّم و بدون منطق (اگر چه معمولاً ما جوانترها وقتي با خواسته مان مخالفت شود، منطق سرمان نمي شود!) جلوي علاقه هايش گرفته شود، علاقه اش را بصورت پنهاني پيگيري ميكند و اين امر، كنترل فرزند را از دست خانواده خارج ميكند و مي شود آنچه كه الآن شده است!

اگر داشتن رابطه ي جنسي با افرادي به غير از همسر رسمي قبيح است، اين مسئله بايد براي همه و به طور يكسان باشد. نه اينكه بخاطر داشتن رابطه ي جنسي خارج از عرف، با يك فرد عادي برخورد شود و براي يك مدير دانشگاه با نام «صيغه ي محرميت» توجيه تراشيده شود! اگر مجاز نيست، براي همه مجاز نيست؛ چه كلاه شرعي اي به نام «همسر صيغه اي» يا «چند همسري» وسط كشيده شود و چه نشود، برخورد بايد يكسان باشد. مگر صيغه ي محرميت، چيزي جز دلالت بر رضايت طرفين است؟ يعني بدون خوانده شدن صيغه ي محرميت (آن هم به زباني غير از زبان رسمي جامعه)، رضايت طرفين حاصل نمي شود؟

وقت آن نيست كه بجاي سركوب روابط دو جنس مكمّل، آزادي بيشتري به چنين روابطي داده شود تا حداقل با عادي شدن چنين روابطي، حرص و طمع افراد جامعه براي ارضاي بي  محاباي ميل جنسي شان فروكش كند؟ كه بجاي درگير شدن ذهن افراد با مسائل اوليه و غريزي شان، ذهنشان با مسائل مهم تري مشغول باشد؟

ادامه دارد …

————————————————————–

پانوشت: از بند آخر مطلبم اينطور برداشت نشود كه من آزادي را در وجود آزادي جنسي مي دانم! به نظرم اين نوع آزادي، پيش پا افتاده ترين و ساده ترين نوع آزادي است كه حداقل مي تواند ذهنها را آزاد كند و به تفكر درباره ي انواع ديگر آزادي كمك كند.

حمیدرضا حسینی | [۲] نظر | بالاترین | اضافه کردن به لیست وبلاگهای مورد علاقه در تکنوراتی

د ۲۲ مهر ۱۳۸۷

شوك ضعيف و مشكوك (۱)

اوائل شهريور امسال، برنامه اي مستند با نام «شوك» از شبكه ي سوم صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران پخش شد با محوريت ارتباط گروه هاي موسيقي رپ و متال با شيطان پرستي و ابتذال در جامعه! مدتها بود دنبال فرصت ميگشتم تا اين برنامه را ببينم. بالاخره دانلودش كردم و ديشب فرصت شد و قسمت اول اين برنامه را ديديم:

گذشته از ضعفهاي مشهود در ساخت برنامه، سناريوهاي اكثراً ساده لوحانه و مشكوك به دروغ و همچنين حرفها و بحثهاي اكثراً سطحي و ساده انگارانه ي اين برنامه، به نظرم نكات جالبي هم در اين برنامه وجود داشت.

اين برنامه نشان داد كه حرف مهندس سحابي در مورد محافظه كاران ايران (و صدا و سيما به عنوان يكي از بارزترين نمايندگان آنها)، كاملاً صحيح است. مهندس سحابي در مصاحبه اش با شماره ي ۶۶ هفته نامه ي شهروند امروز گفته بود «به اعتقاد من گروه مقابل افرادي هستند كه ولع قدرت دارند و براي اين قدرت حاضرند هر كاري بكنند». البته صدا و سيما اين مسئله را در قضايايي كه بعد از كنفرانس برلين پيش آمد هم ثابت كرده بود. آنجا كه صدا و سيما براي سركوب و تخريب گروهي كه موافق وضع موجود نبودند، حاضر به نمايش تصوير رقص يك زن و تصوير نگاتيو شده ي يك مرد عريان شد! حالا هم، صدا و سيمايي كه حاضر به نشان دادن آلات موسيقي ايراني هم نيست، براي تخريب گروه هاي موسيقي به اصطلاح زيرزميني و غيرقانوني (از ديد نظام) حاضر به نمايش تصوير و موسيقي مرلين منسون و گروه متاليكا مي شود.

اگر انتقاد از گروه هاي به اصطلاح زيرزميني، انتقادي موسيقايي و جدّي باشد، گروه هايي كه واقعاً موسيقي را ميشناسند (و البته به نظرم در بين گروه هاي به اصطلاح زيرزميني هم وجود دارند)، مي توانند به اين انتقادات پاسخ بدهند. ولي با انگ چسباندن و آسمان ريسمان بافتن در يك برنامه ي سطحي، نه تنها اين گروه ها و نوع موسيقي شان اصلاح نمي شوند، كه بر محبوبيت آنها نيز افزوده خواهد شد و سوء استفاده هاي احتمالي از افراد علاقمند به اين نوع موسيقي، خطراتي جدّي را براي نسل اكثراً جوان جامعه در پي خواهد داشت.

مورد ديگر، نوع تفكر افرادي است كه در اين برنامه در رابطه با دلايل و راه هاي جذب و علاقه ي افراد به چنين گروه هايي صحبت كردند. خانم دكتر فردوسي، مثل هميشه منطقي با قضيه برخورد كرد. شاه بيت صحبتش «نبود الگو» براي جوانان بود. مگر نسلي كه اينهمه به دليل عدم توجه به هنجارهاي جامعه (كه به نظرم خيلي هاشان كهنه و نخ نما شده اند) به آن انتقاد و معمولاً سركوب مي شود، نسلي نيست كه پس از انقلاب اسلامي تربيت شده و شكل گرفته است؟ كمبود در هر جامعه اي طبيعي است، اما فقدان يك برنامه ي مدوّن و مشخص و به روز و مطابق با سليقه ي نسل جديد (كه حقّ هر نسلي است)، آن هم در نظامي كه به گفته ي رئيس جمهورش «دارد براي مديريت دنيا آماده مي شود»، هم قابل قبول است؟

كافي است نگاهي به برنامه هاي صدا و سيما بيندازيم تا مشخص شود كه الگوهايي كه به مخاطب ارائه ميشود، الگوهايي نمايشي، خوشبينانه و تاريخ مصرف گذشته هستند. وقتي هم كه قرار است واقعيتي كه در جامعه وجود دارد به تصوير كشيده شود، با انواع و اقسام بگير و ببند و سانسور و تغيير مواجه مي شود! با خير مطلق و شرّ مطلق كه نمي شود فرهنگ سازي كرد! گردنِ كج و سر به زير بودن و ايثار و فداكاري بي قيد و شرط، در جامعه اي كه اخلاق در آن رو به افول است، هيچ واقعيتي را بيان نميكند. دوران توهّم و ساده انگاري تمام شده است. بايد واقعيت ها را ديد و با واقعيت ها زندگي كرد.

دكتر عليرضا شيري همانطور كه در صحبتهايش در دانشگاه ها منطقي و راحت صحبت ميكند، در اين برنامه هم صحبتهايي خوبي داشت مبني بر مورد توجه واقع نشدن برخي از كساني كه جذب گروه هايي مي شوند كه با هنجارهاي جامعه ي ايراني همخواني ندارند. كاش فضايي فراهم ميشد و كساني هم پيدا ميشدند كه از عدم توجه جامعه و مسئولين نظام، به خواستهاي جوانان هم صحبت ميكردند و ميگفتند كه فقط جوان نيست كه بايد خود را با جامعه تطابق دهد، جامعه هم بايد لااقل بخشي از خواسته هاي جوانان را برآورده كند. به نظرم اينكه كشور ما يك كشور اسلامي است، نبايد مانعي در برابر برخي خواسته هاي جوانان و جامعه باشد. همانطور كه در كشوري مانند تركيه با اكثريتي مسلمان (و البته حكومتي اسماً لائيك) يا كشوري مانند لبنان (كه ما آن را با حزب الله اش مي شناسيم!)، هنجارهايشان به شكلي تنظيم شده است كه معمولاً خواسته هاي جوانترها، با هنجارها در تناقض نيست. اينكه جامعه ي آنها سالمتر است يا جامعه ي ما را، مثل من، از كساني بپرسيد كه به چنين كشورهايي سفر كرده اند! برخوردهاي بي منطق با برخي رفتارها، فقط و فقط به زير پوستي شدن آن رفتارها مي انجامد و آنها را از كنترل خارج ميكند.

فكر نميكنم حتي در همان آمريكا كه جهانخوار و استكبار جهاني و امپرياليست است، اصول اخلاقي يا حتي ديني شان تا اين حد زير سوال رفته باشد! در جايي از برنامه، از جواني سوال مي شود كه چرا اينطور لباس پوشيده است و در جواب ميگويد: «براي اينكه شبيه اونوري ها بشم»! درباره ي اين جواب فقط يك خاطره ي كوچك مي نويسم و بقيه ي مطلب باشد براي بعد: يكي دو سال پيش، يكي از دوستان خانوادگيمان (كه تا همين ۸-۹ سال پيش ايران زندگي مي كردند) چند روزي بود كه براي استراحت از آمريكا آمده بودند ايران. فكر كنم پسرشان سال آخر دبيرستان را مي گذراند. يعني آخرين باري كه ايران بود، حدوداً ۸-۹ ساله بود! مادرش ميگفت كه از وقتي آمده ايم، پسرخاله هايش هر روز مي آيند دنبالش كه «بيا بريم بيرون بگرديم»! يك روز اين بنده خدا هم با پسرخاله هايش راه افتاده بود رفته بود گردش! وقتي برگشته بود ميگفت «چرا دختر پسرها اينطوري ميگردند؟ اين مدل موها و اين لباسها چيه؟ چرا توي خيابون اين رفتارهاي عجيب و غريب رو انجام ميدند؟» جوابي هم كه گرفته بود اين بود كه هر چي فشار بيشتر، فاجعه گسترده تر و عميق تر!

ادامه دارد …

———————————————————————

پانوشت: از همه ي دوستاني كه تحمل كردند و تا آخر اين مطلب را خواندند، تشكر و عذرخواهي ميكنم. كوتاهتر از اين بخواهم بنويسم، همين نيمچه پيوستگي مطلب هم از بين ميرود!

Start Slide Show with PicLens Lite PicLens
حمیدرضا حسینی | [۲] نظر | بالاترین | اضافه کردن به لیست وبلاگهای مورد علاقه در تکنوراتی

     
    وبلاگ ما را به خوراک خوان خود اضافه کنید

وبلاگ گروهی مان

  • مطالعات فکری دانشجویان

لوگوی روز

لوگودونی

  • I30T: Persian (FARSI) Online Advertisement
  • ليست وبلاگهای به روز شده
  • گلچين وبلاگهاي ايراني
  • شاهد بازاری و پرده نشین
  • هم دانشگاهی ها

    • An elegy for a superb sunrise
    • Bikari
    • iiiiiiiiiiiiiiii
    • Love
    • Lunati(s
    • آخرین یادداشتهای یک چریک تنها
    • آداماس
    • آری
    • ابرام سیتی
    • از جنس خدا
    • استخبعلات و خزعبارات
    • اسدالله خاکپور
    • انتظار
    • بابک
    • بامداد
    • تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود …
    • تا فراموشی
    • تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
    • جایی برای گفتن
    • جوادترین کامپیوتری پلی تکنیک :دی
    • خاطرات من
    • درد دل های یک عاشق
    • درفش سیاه
    • دل نوشته های من و آسمان
    • رانیتیدین
    • رفتن، رسیدن است
    • رند بازاری
    • زندگی زیباست
    • شايد
    • طرف دیگر شب
    • POOSLAYER
    • The man who sold the World
    • the most mashang
    • فانوس خیال
    • فریاد
    • فعلاً بدون عنوان
    • مانی آنلاین
    • مثل دریا بیکران
    • مثل صحرا بیکران
    • مروارید مهر
    • من او هستم
    • وبلاگ معين
    • وقتی تمام فکر و ذکرت کامپیوتر باشه
    • پایکلو
    • پلی تکنیکی ساوجی
    • گاماس
    • یادداشت های روزمره
    • یادداشت های من
    • یادداشتک
  • دیگران

    • iBook
    • از این روزها
    • اسپایدرمرد
    • افاضات
    • انتهای بی نهایت
    • ايستاده زير باران پاييزي
    • بارباماما
    • باغ بهار
    • بر ساحل سلامت
    • به تماشای آبهای سپید
    • بوق زدن ممنوع!
    • تا دموکراسی
    • خروسك
    • دیوانه
    • ریژاب
    • زیر آبی آسمان …
    • شاهد بازاری و پرده نشین
    • صر صر
    • مرگ قسطي
    • نامه های قدیمی
    • نقطه ته خط
    • نوشته های بی خواننده
    • نِت نوشت
    • هنوز
    • هوریزون
    • وب نویس
    • وبلاگ دانشجویان دانشگاه امام رضا
    • چراغی زیر شیروانی
    • کلام
    • کوچه مردها
    • گرشاه
    • یادداشت های پراکنده

صفحات

    بایگانی موضوعی

    • فرهنگ (8)
    • لینک (5)
    • مالیخولیا (3)
    • مذهب (6)
    • هنر (1)
    • ورزش (1)
    • کامپیوتر و اینترنت (1)
    • اقتصاد (1)
    • انتخابات (1)
      • ریاست جمهوری دهم (1)
    • اجتماع (69)
      • دانشگاه (30)
    • برداشت ها (3)
    • تک نوشت ها (5)
    • خشم نوشت ها (7)
    • روزنوشت ها (230)
    • سفر (1)
    • سیاست (35)
    • شعر و ادب (18)
    • طنز (32)
      • آقای گوجه (2)
      • جفنگیات (9)
      • داستانهای من و اون (2)
      • شیرینی جات (5)
    • عکس (11)

    بایگانی ماهانه

    • نوامبر 2008 (2)
    • اکتبر 2008 (5)
    • سپتامبر 2008 (3)
    • آگوست 2008 (4)
    • جولای 2008 (7)
    • ژوئن 2008 (5)
    • می 2008 (8)
    • آوریل 2008 (8)
    • مارس 2008 (3)
    • فوریه 2008 (2)
    • نوامبر 2007 (2)
    • اکتبر 2007 (5)
    • سپتامبر 2007 (6)
    • آگوست 2007 (6)
    • جولای 2007 (9)
    • ژوئن 2007 (13)
    • می 2007 (8)
    • آوریل 2007 (15)
    • مارس 2007 (19)
    • فوریه 2007 (11)
    • ژانویه 2007 (19)
    • دسامبر 2006 (19)
    • نوامبر 2006 (17)
    • اکتبر 2006 (19)
    • سپتامبر 2006 (15)
    • آگوست 2006 (15)
    • جولای 2006 (13)
    • ژوئن 2006 (22)
    • می 2006 (30)
    • آوریل 2006 (5)

    جستجو

    منابع RSS

    • مطالب | نظرات

    چ ۱۶ مرداد ۱۳۸۷

    ۲۳!

    بیست و سومین سال هم تموم شد، اما یه جور متفاوت… امسال تولد ۲۳ سالگیم رو کنار همدم همیشگی زندگیم و خانواده عزیزش جشن گرفتیم… امسال هم همون حس اولین لحظات سال پیش رو داشتم، ولی یه جور آرامش هم همراهش بود…. چون تو بودی، من بودم … مثل دو سال پیش… اما ما همیشگی بود…

    مرسی به خاطر همه برنامه ریزی هات… مرسی به خاطر همه کادوهای قشنگ و دوست داشتنیت و مرسی به خاطر همه چیزایی که تو این سه سال بهم یاد دادی…

    امیدوارم هر سال، هر جا هستیم، دور یا نزدیک، تنها یا در کنار عزیزانمون، تا من هستم و تو، با همین حس کمیاب این روزها، کنار هم باشیم و این لحظه ها رو تکرار کنیم، چون ….

    “در کمال کهنسالی، حتی یک روز قبل از پایان داستان هم می شود با یک دسته نرگس شاداب، یک شاخه نرگس، در قلب مهی که وهمی نباشد، یا زیر آفتابی تند، کنار دریایی خلوت، وسط جنگل، روی پل، لب جاده، جلوی در بزرگ باغ ملی یادر خیابانی پر عابر در انتظار محبوب ایستاد”….

    این بیست و سه سال زود گذشت…. همونطور که این پنج سالی که همدیگر رو شناختیم به سرعت برق گذشت… بیا تا از باقی عمر… باقی با هم بودن تمام لذت رو ببریم… بیا بی خیال از گذشته ها، با نیم نگاهی به آینده لحظات حالمون رو زیبا بسازیم و از بودن، با هم بودن استفاده کنیم…. که زمان زود می گذره و تا چشم به هم بزنیم باید به دهه های گذشته زندگیمون نگاه کنیم… پس بیا این دهه ها روطوری کنار هم تجربه کنیم که حسرت یک لحظه اش رو هم نخوریم و با افتخار وشادی از داشتن بهترین تجربه ها، یاد کنیم…

    قرارمون این باشه که عشق رو خاطره نکنیم که “خاطره ویران کردن حال است، و ویران کردن حال، از میان بردن تنها بخش کاملاً زنده و پر خون زندگی: عشق”

    آزاده اعتدالی | [۲] نظر | بالاترین | اضافه کردن به لیست وبلاگهای مورد علاقه در تکنوراتی

    ش ۴ خرداد ۱۳۸۷

    دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی ها

    دوست داشتم یه روز، فقط یه روز، پسر بودم تا می تونستم یه سری چیزایی که اصلاً برام قابل درک نیستن رو درک کنم!

    دوست دارم ها:

    خوردنی ها: انواع بستنی، معجون بابارحیم، کشک بادمجون، قرمه سبزی، هندوانه.

    خواندنی ها: “ژان کریستف” اثر “رومن رولان”، وقتی می خوندمش که حتی معنی کلمه “مسرت” رو نمی دونستم و از تو فرهنگ لغات نگاه می کردم. شاید همین باعث می شه که الانم هر چند وقت یه بار که یه تیکه هاشو می خونم و بیشتر می فهمم حس خوبی بهم دست بده. “زنان کوچک” که تو اوج دوران نوجوانی خوندم و از خوندنش هم لذت بردم و هم واقعاً تو یه سری رفتارهام و برخوردهام تأثیر گذاشت!، “داستان دو شهر” اثر “چارلز دیکنز” که اونم یکی از کتابای اون دوران زندگی بود. “کوری” و “دو دنیا” رو هم تو کتابایی که تو این یه سال اخیر خوندم، خیلی دوست داشتم. خوندن دفتر خاطرات خودم رو هم خیلی دوست دارم، هم واسه یادآوری خاطرات، هم واسه دیدن سیر تغییرات خودم!

    مکان ها: پارک ته خیابون ۵۳ام یوسف آباد، سایت دانشکده کامپیوتر دانشگاه امیرکبیر، جنگل کارا، گلمکان (اطراف مشهد)، کلاً جاهایی که زیاد خاطره ازشون دارم.

    فیلم ها: “سگ کشی”، “Pride & Prejudice”، “The thorn’s Bird”، “Seven”، “Once Upon a Time in America”.

    شنیدنی ها: آهنگ های ابی و محمد اصفهانی.

    آدم ها: حمید، پدر و مادر و خواهرام، خواهر زاده ام سینا، کلاً فامیل نزدیک رو تک تکشون رو دوست دارم. دوستای نزدیکم که می تونم بگم تقریباً همشون دوستای دوران دانشگاهم هستن و فکر می کنم دیگه نمی تونم همچین دوستایی رو پیدا کنم، و البته فاطمه رو به عنوان صمیمی ترین دوستم (البته جز حمید). از بین استادها هم دکتر صبایی.

    دوست ندارم ها: جاهای شلوغ و پرازدحام، دعوا، حرص خوردن الکی، ریا، تظاهر، چشم و هم چشمی، دخالت، غرور بیجا، همه رو از بالا نگاه کردن، سروکله زدن با استادا برای نمره، دیدن دوروبر، دانشگاه علم و صنعت، رفتار اکثر استادا، انتظامات و به خصوص خانومای دم در، خوابگاه دانشگاه علم و صنعت، سیاست و یه سری چیزای دیگه که نمی تونم تو قالب یکی دو کلمه بگمشون. حتی بیشتر آدما رو امروز دوست ندارم. بیرون که می رم همش احساس بیزاری می کنم از همه چی.

    بالاخره آپدیت کردم :دی

    کار سختی بود، وقت و فکر زیادی می خواست. منم تو اولین فرصت نوشتم، اما بازم وقت واسه فکر کردن کم بود واسه همین احتمالاً کلی چیز جامونده!

    این روزا اینقدر کار دارم و از طرف دیگه نمی دونم چی باید بنویسم! دلم یه کم وقت اضافی می خواد، بدون نگرانی، بدون دغدغه، فقط واسه خودم و واسه فکر کرن به خیلی چیزا، ولی افسوس که حالاحالاها باید منتظر بمونم.

    آزاده اعتدالی | [۲] نظر | بالاترین | اضافه کردن به لیست وبلاگهای مورد علاقه در تکنوراتی

    س ۲۳ بهمن ۱۳۸۶

    برای دوستی

    یادته ۴ سال پیش؟ یادته تو سایت دست تکون می دادی واسمون که بفهمیم حمیدرضا حسینی کیه؟ گفتیم عجب بچه پرروی اسکولیه! … یادته میل می زدی که مشخصات کاملتو بگو… یادش بخیر… قبلش فکر می کردیم سال بالاییه این حمیدرضا حسینی….

    یادته بعد اردوی شمال سال اول؟ عکسایی که قرار بودبراتون چاپ کنم؟:دی عجب رویی داره این پسره؟! یادته حمایتای گروپ؟ یادته چت های دم اذان تابستون ۸۳؟ یادته دیلی نماز بودم؟:دی

    یادته اواخر اون سال شدی خواهرزاده من؟ یادته؟ نمی گفتم اما هرچی بیشتر می گذشت… هرچی بیشتر می شناختمت حس می کردم پشت این چهره یه شخصیت دیگه است که روز به روز واسم جالب تر می شه!

    یادته کم کم شدی دوستم؟ یکی از بهترین دوستام؟ یادته؟ یادته اون قصه ها؟ یادت نیست چون نمی دونستی که سعی کردم این دوستی رو کم کنم، چون بهم هشدار دادن این دوستی بینهایت نزدیک و عمیق رو به عادت تبدیل نکنم، که سختمون شه… اما نشد…

    یادته اون smsها؟ یادته ۲ آذر ۸۴؟ یادته آسمونمون؟

    باورم نمی شه هنوز… که دو سال از اون روزا گذشته… از اون روزای فکرو شک و تردید… از روزایی که حتی نمی دونستم چطور باید به این چیزا فکر کردو تو یادم دادی… از اون روزای دوری… دوسال و بیشتر از دو ماه گذشته… دو سال خوب… که با کنار هم بودنمون همه شک ها و تردیدهامون از بین رفت و فهمیدیم که راه سخت اما درستی رو انتخاب کردیم… از روزایی که مشکلات پیش اومده رو با کمک هم کنار گذاشتیم… روز به روز نزدیک تر… بهتر… دوست تر…

    باورت می شه؟ باورت می شه هفته پیش کنار هم نشستیم… سندی رو که فقط دوستی و همدلی و یکی بودن ما رو رسمی می کرد امضا کردیم… هنوزم باورم نمی شه… وقتی بعد از اون امضاها کنارت نشستم انگار هیچ چیز تغییری نکرده بود… فقط یه آرامش دیگه به کنار هم بودنمون اضافه شد…

    دیگه همیشه باهمیم… دیگه امروز کنار همیم… پابه پای هم… با هم و برای هم… برای همیشه… تا باشیم… کاش به اون قصه، به اون آسمون برسیم… کاش روز به روز بهتر و بهتر شیم… کاش این رسمی بودن، این کنار هم بودن همیشگی، این محبت و دوستی رو به عادت خالی تبدیل نکنه… کاش یادمون نره که اول از همه دوستیم… دوستی که هیچی و هیشکی نمی تونه جای اونو بگیره…. همون طور که قبل از آذر ۸۴ بودیم و بعد بهتر و بهتر شدیم… می دونم می تونیم… چون هر دومون از ته دل همینو می خوایم…

    آزاده اعتدالی | [۸] نظر | بالاترین | اضافه کردن به لیست وبلاگهای مورد علاقه در تکنوراتی

    کلیه ی حقوق این سایت متعلق به حميدرضا حسيني و آزاده اعتدالي می باشد. استفاده از مطالب این سایت، با ذکر منبع بلامانع است.
    قالب این سایت از www.vanillamist.com دانلود شده است.